نورمن فاستر هر زمان که وقت داشته باشد، تمایل دارد که خودش خلبان جت خصوصی یا هلی کوپترش باشد،  فاستر پرواز را عاشقانه دوستدارد و دائماً در راه سفر به مسکو، ابوظبی، پکن یا یکی از شهرهایی استکه در آن­ها پروژه­های طراحی یا برنامه­ریزی دارد. نورمن فاستر، متولد سال1935،  بیش از چهل سال است که فعالیت حرفه­ای دارد، و در این مدترکوردهای بسیاری را به نام خود و شرکتش ثبت کرده است.  از جمله آ­ن­هامی­توان به  بزرگترین، بلندترین و گران­ترین ساختمان­های دنیا اشاره کرد، که بسیاری از جوایز مهم معماری را هم ازآن خود کرده­اند. در این میان، فاستر، عنوان­های اشرافی چون لورد و سر را نیز از آن خود کرده است و هنوز همشهرتش در حال فزونی است.
 او با طراحی و ساخت پروژه­هایی چون ساختمان­های اداری اپیس­ویچ (Office Building In Ipswich) و فرودگاه استانس­تد (Stansred Airport) هم بخشی از تاریخ معماری را نگاشته است و هم گفتمان جدیدی را متاثر ازایده­هایی خود در ساخت بسیاری از ساختمان­های اداری و فرودگاه­ها درسراسر دنیا به وجود آورده است. در طول این سال­ها، تیم او چالش جدیدی را تحت عنوان ساختمان بوم­شناختی، در قالب طراحی اداره کل کامرز بانک(Commerzbank Headquarters) در فرانکفورت و بازسازی  رایشتاگ(Reichstag) در برلین، دنبال کرده است، اما تمام آن ­پروژه­های قدیمی درمقایسه با پروژه­های اخیر او، بسیار فروتنانه و متواضع به نظر می­رسند. چنین به نظر می­رسد که تمام شهرهای بزرگ دنیا مأموریت دارند که چشم­اندازی از ساختمان­های بلند و غول­آسای او داشته باشند و هر روز، ماشینغول­آسای فاستر، تندتر و تندتر می­چرخد؛ اما هنگامی که او را در باغ­هتلیکنار دریاچه ژنوا، به آسانی ملاقات کردیم، تمام آن تصاویر از ذهنمان کناررفتند. وقتی او را می­دیدی، چنان به نظر می­رسید که برای تعطیلات کناردریا به آن­جا آمده است، با شلواری سفید، پیراهنی با مارک پولو، یک کمربندصورتی و کفش­های نارنجی، درحالی­که او با این لباس­ها از دفتر کارشمی­آمد. فاستر این روزها در سوئیس کار می­کند و همراه خانواده جوانش درآن جا ساکن است.
 
 
-لورد فاستر می توانم با یک سؤال ساده شروع کنم؟
حتماً.
 
-اگر من روزی، بخواهم خانه کوچکی در هامبورگ بسازم، چیزی حدود140 متر مربع با چهار خواب، آن وقت می‌توانم با شما تماس بگیرم و از شمابخواهم که این کار را برای من انجام دهید؟
(با خنده ) این سؤال نه تنها ساده نیست، بلکه سؤال سختی هم است.
 
- چرا؟
چون که الان من باید بسیار دیپلماتیک برخورد کنم.
 
- یعنی به نوعی می­خواهید من را جواب کنید؟
نه سوءتفاهم نشود، من موضعی علیه کارهای کوچک ندارم. بسیاری از مردم فکر می­کنند که ما در حرفه خود تمایل داریم، فقط چیزهای بزرگ‌ بسازیم؛ هیچ چیزی به جز فرودگاه­ها، پل­ها و آسمان خراش­ها. اما این درست نیست ما حتی مبلمان و دستگیره در را هم طراحی می­کنیم. به اینجا نگاه کنید، (او یک کتاب اسکیس سیاه رنگ را باز می­کند)، من چندین صفحه از این دفترچه را علامت­گذاری کرده­ام، شما می­توانید در آن چیزهای متنوعی پیدا کنید که من مشغول کار روی آن ها هستم، بسیاری از آن­ها بزرگ­اند و بسیاری دیگر کوچک.
 
- در این صورت هنوز امیدی برای خانه کوچک  من در هامبورگ هست؟
ما به طور معمول تحقیقات بسیار زیاد و وسیعی انجام می­دهیم، اما شاید توان انجام هر کاری را که از ما توقع دارند نداشته باشیم.
 
-  حتی با 1200 کارمندی که دارید؟
حتی با وجود آن ها هم، از این رو ما باید انتخاب کنیم، و اکثر مواقع، پروژه­هایی را انتخاب می­کنیم که به نظرمان غیر معمول بیایند، این قضیه به ما این امکان را می­دهد که چیزهای جدید را کشف کنیم و آن­ها را توسعه دهیم . با این حال، باید اقرار کنم، که اساساً به دلایل شخصی، مشتاقم در بسیاری از کمیسیون­ها وجلسات شرکت کنم، به عنوان مثال پروژه بازسازی  کتابخانه عمومی نیورک(New York Public Library)  یکی از آن­ها بود.
 
- ارتباط شما با آن ساختمان به چه صورت بود؟
در مراحل اول، [دقیقاً ] نمی­دانستم چه باید کرد. من به نیویورک رفتم و با رئیس و هیأت امناء در باره  این موضوع  بحث کردم که آن­ها چگونه می­خواهند چنین ساختمان قدیمی تاثیرگذاری را بازسازی کنند. من در مورد این ساختمان چیزهایی شنیده بودم، که چه شهرت عمومی و باورنکردنی دارد و همچنین می­دانستم که چگونه حضور دوباره آن درعصر دیجیتال ضروری به نظر می­رسد. چراکه این ساختمان به بسیاری از افراد این اجازه را می­دهد که به آموزش و دانش دسترسی داشته باشند؛  بنابراین وقتی که به لندن بازگشتم به این امر واقف شدم.  در دوران جوانی­ام در کتابخانه عمومی منچستر همین کارکرد را برای من داشت شاید، هیچ ساختمانی نتوانسته است به اندازه این ساختمان در ذهن من ثبت شو د (فاستر با یک مداد مشغول کشیدن سالن قرائت در طبقه همکف این ساختمان می­شود).
 
- منظور شما این است که این ساختمان از معماری خوبی برخورداراست؟
در واقع بله،  من در بخش بسیار فقیر نشین و ضعیف منچستر بزرگ شد­ه­ام.  والدین من کارگرهایی ساده بودند و در چنین محیطی کسی حتی به دانشگاه هم فکر نمی­کرد. در واقع کتابخانه­ای که به این دلیل است که یادم باشد،  از کجا به این موقعیت کنونی رسیده­ام، به هر حال آن جا بود که من معماری را از نگاه خودم کشف کردم،  به طوری که نمی توانستم کتاب هایی را که در باره فرانک لوید رایت بودند یک لحظه زمین بگذارم.
 
- یعنی کتابخانه برای شما خانه دوم بود؟
تا اندازه ای بله، و شما می­دانید چه قدر عجیب است؟!
 
- بیشتر توضیح بدهید؟
وقتی ما برنامه­ریزی بازسازی کتابخانه نیویورک را شروع کردیم، به این نتیجه رسیدیم،  همان طور که فکر می­کردیم، ارتباط خیلی عمیق­تری بین کتابخانه­های منهتن و منچستر وجود دارد. وجود هر دو کتابخانه مدیون سخاوت و گشاده دستی مردی به نام آندریو کارنجی (Andrew Carnegie) بود. بنابراین می­توان فهمید چرا این دو پروژه برای من اهمیت دارند.
 
- چطور شما در کودکی به این صورت جذب کتاب شدید؟
 )در حالی که تکیه می زند (گاهی از خودم  این سؤال را می­پرسم، ممکن است شما فکر کنید که من فرد تنهایی  بودم ،  اما این طور نبود، بیشتر شبیه به یک نوع عشق شخصی بود که شاید باید به آن پاسخ می دادم.  معماری را نمی­توان در برنامه های درسی دانشگاهی یافت،  همچنین در دانشگاه ها، کسی وجود ندارد که بتوان در این باره با او صحبت کنی.
در آن زمان من کتاب های خوبی را بدون اینکه از محتوای اصلی آن اطلاع داشته باشم می­خواندم؛ کتاب هنری راسل هیچکاک تحت عنوان  درباره ذات مصالح  (in the Nature of Materials)  و یا کتاب لوکوربوزیه، به سوی یک معماری نو (toward a new Architecture) ، گرچه گاهی فکر می کنم که  "خواندن"  کلمه غلطی است؛ من "جذب" این کتاب ها شده بودم.
 
-  در آن زمان چند سال داشتید؟
حدود چهارده یا پانزده سال، من در شانزده سالگی ترک تحصیل کردم.
 
- همکلاسی هایتان چه می­کردند؟ احتمالاً متون مصور کمدی می­خواندند؟
غالباً بلی...، اما قهرمان من فرانک لوید رایت بود.
 
-  منظور شما این است که کتاب های معماری را مانند متون علمی-تخیلی کمدی می­خواندید؟
برای من آن­ها ماجراجویانه بودند. آن­ها دنیایی را به رویم گشودند که کاملاً برایم ناشناخته بودند، یک آرمان شهر،جایی بسیار دورتر از منچستر و البته من هم بی­میل نبودم که دورتر از آن وضعیت باشم. متأسفانه در آن زمان نه پول داشتم و نه می­توانستم از جایی بورس تحصیلی بگیرم. نمی توانید باور کنید که چه کارها که نکرده­ام. من در یک نانوایی کار کرد­ه­ام، مبلمان فروخته ام، راننده یک ون بستنی فروشی بوده­ام و حتی یک شغل در دیسکو داشتم.
 
- به عنوان دی جی؟
نه به عنوان مأمور امنیتی، گرچه آن شغل به من هیچ آسیبی نزد، اما آن دوران با دوچرخه خیلی بیرون می­رفتم. برای من دوچرخه سواری ا نوعی رهایی بود.  به همین دلیل امروز دوچرخه سواری را به اندازه پرواز دوست دارم.
 
- با دوچرخه کجاها می­رفتید؟
می توان گفت، به دنبال تمایلات و افکار ذهنی­ام، در شهر دوچرخه­سواری می­کردم.  می­رفتم که خانه­ها و ساختمان­های زیبا را ببینم.  من مجذوب ساختمان "دیلی اکسپرس" شده بودم،  تیرتیس، ساختمانی با سطوح خمیده جالب و شیشه های سیاه رنگ. در واقع فقط ساختمان­های کلاسیک نبودند که جذبشان می­شدم، بلکه به ساختمان­های بسیار ساده مثل انبارهای غلات  و آسیاب های بادی هم دقت می­کردم. در همان سال­ها یکی از جایزه­هایی که برنده شدم طراحی یکی از همین آسیاب­های بادی بود.
 
 - چه جایزه­ای؟
مدال نقره انستیتو سلطنتی معماران بریتانیایی( 1958). باور کنید زمانی که جایزه را به دست آوردم بسیار هیجان زده شدم. من فقط به عنوان یک دانش آموز شروع کرده بودم.  برنامه این بود که هر تابستان باید یک ساختمان را با چنان دقتی  طراحی می­کردیم که شخص دیگری بتواند یک کپی از طراحی ما درست کند. خوشبختانه هیچ کسی هرگز سعی نکرد که چنین کاری بکند. در هر حال، مسأله معمولی این تمرین آن بود که بایستی ساختمانی قدیمی و با ارزش را پیدا می کردیم. مثلاً  یک خانه گرجستانی یا چیزی شبیه آن، فکر کنم من اولین دانش آموزی بودم که با این مسأله به چالش برخاستم. من ساختمان­هایی را ترسیم کردم که هرگز اثر معماری به شمار نمی آمدند. مثلاً آسیاب های بادی، اگر من آن جایزه را برنده نمی­شدم احتمال داشت که معلم­ها در آن درس ردم کنند.
 
- با جایزه چه کار کردید؟
فوراً به سفر رفتم، رفتم اسکاندیناوی،  چون که می خواستم حال و هوای اجتماعی آن جا را ببینم. در این سفر همه ساختمان های یورن اتزون را دیدم، کسی که خیلی قبل­تر خانه اپرای سیدنی را طراحی کرده بود، بعد از آن به ایتالیا رفتم.  به ویژه میدان های ایتالیا و فضاهای عمومی آن برای من جاذبه داشتند. آن ها را تحلیل می کردم، میدان کامپو در سیینا و بسیاری دیگر از میدان های اصلی در ورونا را برداشت کردم. فکر می­کنم که هم­کلاسی های من این کار را تا یک اندازه­ای مسخره می­دانستند.
 
- چرا؟
هنور هم راهش همین است، بسیاری از معمارها به معماری و فقط معماری علاقه مند می شوند. آن ها فقط تمایل دارند که واژه " اینفرا استراچر" را بشنوند اما، ما بدون این زیر ساخت ها از چه جایگاهی برخورداریم؟ این را هرکسی خودش می­تواند  درک کند. وقتی شما از هامبورگ به جنووا سفر می­کنید تا همدیگر را ببینیم، چه چیزی روی احساس شما  از شهر تأثیر می گذارد؟ به احتمال زیاد، چیزی است شبیه گذر کردن از میان مناطق شهری، خواه منطقه­ای پرسرو صدا مثل اینجا یا محلی بدبو و یا منطقه­ای که به شما احساس خوش آمدگویی می­دهد. این احساس هرچه هست در آغاز واقعاً به معماری و ساختمان  مربوط  نمی­شود.
 
- یعنی شما می گویید معمارها خیلی خودشان را جدی می­گیرند؟
دقیقاً (در حالی که به سمت میکروفون نزدیک می شود) معماران جهان صدای مرا می شنوید؟  لطفاً خیلی خودتان را جدی نگیرید (می خندد).
 
- اما در این مورد شما صادق نیستید؟ معماری شما زیاد هم، فروتنانهبه نظر نمی­رسد؟
من فقط دارم علیه خودبینی هشدار می­دهم چیزهای زیادی در دنیا هستند که از معماری هم مهم­ترند. البته این بدان معنی نیست که من با همه رویاهای معمارانه وداع می کنم.  برای مثال هنگامی که پل هزاره در لندن را می­ساختم، این مسأله اهمیت پیدا می­کرد که آن پل شبیه چیست و چگونه ساخته می­شود. اما مهم­تر و حساس­تر از نمود ظاهری آن و یا نحوه ساختنش این واقعیت وجود دارد که سالانه 7 میلیون نفر ازروی  آن عبور می­کنند و این پل دو قسمت بسیار شلوغ شهر را به هم وصل می کند.؛ منظور من همین است، نوعی از زیر ساخت  (اینفرا استراکچر) که دغدغه من می باشد.
 
-آیا این به آن معنا است که تکنولوژی در جایگاهی برتراز طراحی قرارمی­گیرد؟
از این که چیزی را مقابل سایر چیزها قرار دهید چه منظوری دارید؟ پیشرفت های تکنیکی، همیشه برای معماری حائز اهمیت بوده­اند، این مسئله از دوره استون­هنجدیده می شود. زیر ساخت­ها، استخوان­بندی شهر را می­سازند، حال یک بدن بدون اسکلت چه وضعیتی خواهد داشت؟ از آن طرف هر اسکلتی برای آن که جذاب باشد و نمود مطلوبی داشته باشد نیازمند گوشت، پوست و مو است؛ در یک کلمه، معماری خوب.
 
- منظور شما از معماری خوب چیست؟
البته به این پرسش می­توان پاسخ­های زیادی داد، هرکسی دیدگاه خودش را دارد. آنچه من اساساً در مورد معماری دوست دارم این است که شفاف (Clear)،  باز (Open) و روشن  (Bright) باشد.
 
 
- امکان دارد کسی بگوید خنک (Cool) ، عینی (Objective)  و روان (Smooth) ؟
من می­دانم دنبال چه هستید، برخی از منتقدان بر این باورند که ساختمان­های من خیلی موقر وسنگین هستند. اما من آن­ها را نمی­فهمم. من عمق(Distance) و شفافیت(Transparency) را دوست دارم، من دوست دارم که به خورشید اجازه دهم وارد ساختمان شود، حالا بماند که چه تصوری در مورد روانی وخنکی ساختمان ها وجود دارند؟ من غالباً نمی­توانم با این مسأله به راحتی کنار بیایم وقتی­که می­بینم مردم گمان می­کنند که معماری اساساً یک پرسش زیبایی شناختی است؛ مسلماً زیبایی شناسی اهمیت دارد، اما  نه تمام داستان است و نه نهایت آن و نه به همان نسبت یک ارزش مطلق.
 
- دراین صورت چه چیزی ارزش به شمار می­آید؟
علاوه بر این­ها ابعاد اجتماعی همیشه برایم اهمیت داشته­اند آن ها یک موضوع از معماری انسانی(Human Architecture) هستند. آیا همه معمارها علی­رغم نوع و چگونگی ساخت به آن اشاره نمی­کنند؟ ممکن است این طور باشد، اما منظور من این است که ابعاد اجتماعی مسأله­ای بسیار جدی هستند، ما غالباً این را تجربه می­کنیم که چگونه ساختمان های باشکوه می­توانند زندگی مردم را عوض کنند. به مدرسه­ها فکر کنید، مثلاً هنگامی که دانش آموزان از یک ساختمان تاریک  به یک ساختمان جدید طراحی شده انتقال داده می شوند، نه تنها رفتار آن ها را تغییر می­کند، بلکه کارایی آن­ها نیز افزایش می یابد.
 
- آیا شما خودتان این مسأله را مشاهده کرده اید؟
مطالعات زیادی در این باره وجود دارد. حال من نمی­گویم که این نوع معماری یک چیز جادویی است، یا یک ترفند که مردم را عوض کند. معماری فقط یک جزء است اما نه یک جزء کم مایه. مثلاً طبقه همکفی را در نظربگیرید که طراحی زیرکانه­ای دارد و می تواند بستری برای اجرای شیوه­های آموزشی جدید باشد. در واقع وقتی این شرایط پیش می­آید که جو وفضای کلی درست باشد.  یعنی  مدرسه راهروهای تاریکی نداشته باشد، بچه­ها بتوانند بیش­تر از قبل همدیگر را دنبال کنند و همچنین فاقد اتاق­هایی باشد که آن­ها را بترساند؛ آن وقت دانش­آموزان به مراتب احساس بهتری دارند ،مسلماً این مسأله برروی یادگیری آن­ها تأثیر دارد و این امری است که به صورت علمی ثابت شده است.
 
- آیا مطالعاتی از این دست، راهنمای شما در طراحی­هایتان بودهاست؟
در هر موردی، ما به چنین مطالعاتی دقت می کنیم. البته باید اضافه کنم، هر کدام از ما تجربه خودش را دارد که می­تواند به آن مطالعات اضافه کند، مثلاً وقتی ما می­خواستیم یک بیمارستان را بسازیم. هیچ کس با این مسئله مخالف نبود که اتاق­ها بایستی دیدی زیبا به بیرون داشته باشند، به هر حال  این تجربه من است.
 
-بنابراین معماری خوب، باید معطوف به تجربه های انسانی باشد؟
در قرن بیستم، معماران می­خواستند نوع بشر را از نو بسازند و این از نظر من یک اشتباه بود. لزومی ندارد مردم و معماری­شان را عوض کنیم. کافی است که نگاهی به غنای عظیم و تنوع زیاد ساختمان­ها در طول قرن­ها بیاندازیم. این چیزی است که من اغلب اوقات تجربه می­کنم. به ویژه زمانی که اینجا در انگادین (Engadin) دوچرخه­سواری می­کنم. در بسیاری از روستاها که از میان آن­ها می­گذرم، خیابان اصلی مستقیم نیست، اکثر کنج­ها خیلی تیز هستند به طوری­که فقط توسط آینه­ها می­توان تشخیص داد که کسی از آن طرف می آید. از نگاه توریست­ها این مسئله خیلی زیباست، اما علاوه بر آن این خیابان­ها یک مزیت عملی هم دارند، باد نمی­تواند داخل روستا زوزه بکشد، می­توان گفت که این شیوه سوئیسی شبیه فنگ شویی است. همچنین می­توان از چنین مدل­هایی بسیار آموخت، شما می­توانید از تاریخ چیزهای بسیاری برداشت وکپی کنید.
 
- این لورد فاستر است که صحبت می کند؛ یک فرد سنت گرا؟
(می خندد) چه کسی می داند،  شاید من یک سنت­گرا باشم، اما من می­خواهم که از تاریخ بیاموزم و به هر طریقی که شده از سایر فرهنگ­ها و طبیعت یاد بگیرم،  نمی­دانم که چه اشتباهی در این وجود دارد؛ گرچه فکر نمی­کنم که کپی ساده از شکل­های قدیمی مورد نظرم باشند. چرا باید این کار را بکنم؟ زمان­های قدیم هم این کار را نمی­کردند، آن­ها همیشه به دنبال شیوه درست برای زمان خودشان بودند. در هر حال، امروزه نیازهای ما سخت و دشوار شده­اند، برای مثال، ما اکنون می­خواهیم خیلی سریع جابه­جا شویم، اما متأسفانه شهرهای قدیمی و محدود برای ماشین ها محدودیت دارند.
 
- به همین دلیل بود که شهرهای ماشین دوست پدیدار شدند با هماننتایجی که به آن واقفیم؟
آن شهرها، هنوز همین وضعیت را دارند، چون که هنوز هم در حال تجربه هستیم. البته، خودرو کاملاً شهرهای ما را را تغییر داده است،  ناگهان مردم این امکان را یافتند که زندگی را در مسیرهای طولانی و بیرون از شهرها تجربه کنند و مناطق خارج از شهر نیز به واسطه این نوع از توسعه ضایع شدند. در هر حال ماشین­ها اهمیت خود را از دست خواهند داد، ما مجبوریم که از وسائل حمل و نقل که به محیط زیست صدمه می­زد دست بکشیم، بدون شک ما در حال کسب تجربه به سمت تغییر وضعیت کنونی هستیم.
 
- اما هنوز پیشرفت قابل توجهی به چشم نمی­آید، این طور نیست؟
نه، اینجا حق با شما نیست. دلیل اصلی برای این قضیه این است که ما اینجا در اروپا و آمریکا، تفکر راسخ و مصممی نسبت به این قضیه نداریم. کافی است به آنچه که در مورد خاورمیانه روی می دهد نگاه کنید، مثلاً در ابوظبی، هم اکنون  مشغول ساختن اولین شهرهای عاری ازدی اکسید کربنهستیم، مصدر این شهر برای 90000 نفر سکنه طراحی شده است. حکمرانان آن مناطق به طور قابل توجهی باهوش هستند. آن ها منتظر نمی­مانند تا نفت تمام شود. آن­ها از همین الان برنامه­ریزی برای آینده­ای بدون نفت را شروع کرده­اند. فقط تصورش را بکنید، این شهر در سال 2018 آماده بهره برداری می شود. مثل این است که می­خواهیم ظرف مدت ده سال روی کره ماه ساکن شویم.
 
- خیلی مطبوع نیست؟
نه، در مقایسه با دمای صحرا که غالباً 67 درجه سلسیوس است، خیلی هم مطبوع می­باشد. ما باید بفهمیم که چگونه  با حیاط­ها، بادگیرها و آب،  می­توان تهویه طبیعی ایجاد کرد. همچنین باید روی این مطالب فکر کنیم که چه گزینه­هایی می­توان برای مسأله خودرو پیشنهاد داد. این تنها راهی است که می­تواند ما را به هدفمان برساند؛ شهری که خودش نیرو و آب مورد نیازش را بدون استفاده از سوخت­های فسیلی تأمین می­کند. گرچه ماشین­ها تنها وسایل حمل و نقل نیستند ولی هنوز مهم­ترین آن­ها می باشد. آن­ها می­توانند باقی بمانند، من هرگز موافق حذف ماشین­ها نیستم.
 
 آیا پلان ها آماده شده اند؟
نه، ما هنوز نمی­دانیم به چه صورت آن­ها را سازمان­دهی کنیم. ما هنوز مشغول حل بسیاری از مشکلات تکنیکی و نیازمند مصالح هوشمند جدیدهستیم، نوع جدیدی از شیشه که نه تنها عایق خوبی باشد، بلکه به عنوان یک سلول خورشیدی و منبع تولید انرژی نیز عمل کند. اما مسأله اصلی دیگر این است که می­توان از بافت محلی و معماری بومی استفاده های بسیاری کرد.
 
- آیا این سنت هنوز وجود دارد؟
مقدار بسیار زیادی از آن فراموش شده است. شما درست می­گویید قوانین مربوط به ماشین و رانندگی حکم فرما شده اند و مقررات و ضوابط ساختمانی هم از ایجاد خیابان های باریک قدیمی جلوگیری می­کنند. اما با این حال، این ساختارهای بسیار فشرده نباید نادیده گرفته شود. داخل حیاط­های مرکزی در یک شهر سنتی، دما غالباً زیر پنجاه درجه سلسیوس است. البته غالباً به این نکته هم مدنظر دارم که امروزه برای اکثر مردم راحت­ترین حالت این است که با ماشین سفر نکنند. بسیار راحت­تر خواهد بود اگر آن­ها با پای پیاده به سبزی فروشی، دکتر و سینما بروند. به همین دلیل است که مناطق درون شهری، متقاضی بیشتری دارند، برای مثال در لندن، ناتینگ­هیلو چلسی،  وضعیت به همین منوال است. گرچه این واقعیت وجود دارد که خانه­های این مناطق به طور بازدارنده­ای گران هستند، اما با این حال، باز مردم تمایل دارند که در این مناطق زندگی کنند.
 
- واین به چه معناست؟
ما باید قوانین را بازنویسی کنیم. در هر شهری از جهان وقتی تراکم مسکونی بالاست، مصرف انرژی پایین می­آید، قسمت­های پرتراکم شهر، بسیار مردم­پسند هستند، اما اکثر مردم استطاعت خرید خانه را درآن­جا ندارند. بنابراین، چرا ما چنین مناطق پرتراکمی را نسازیم که هم قابل خرید باشد و هم به  مسئله حفظ انرژی را پاسخ دهد.
 
این مناطق به این دلیل مرد­م­پسند هستند که کاملاً رشد خود را کردهاند. آن جا مغازه­های کوچک و می­خانه­های فراونی وجود دارند و معماریاین مناطق هم معمولاً قدیمی هستند. آیا می­توان چیزی را جایگزین آن هانمود؟
این نکته مهمی است (تکیه می­زند و برای مدتی به فکر می­رود). من فقط به این فکر می­کردم که الان هم نمونه­هایی از محله­های پرتراکم در شهرهای امروز وجود دارند که قابل قبول هستند، خیلی هم راحت نیستند.
 
- و گویا به همین خاطر است که آسمان خراش­های بزرگ­تر تأثیربیشتری دارند؟
ممکن است این­طور باشد.
 
- شما معمولاً آسمان خراش­های عظیمی ساخته اید، فکر نمی­کنیدنتیجه آن نابودکردن ساختارهای شهری کوچک مقیاسی است که شما به آنتمایل نشان می­دهید؟
نه این طور نیست. مثلاً کافی است به برج روسیه نگاه کنید که ما در مسکو طراحی کرده ایم. آن ساختمان همان چیزی است که من در موردش حرف می زنم. این برج مانند یک شهر کوچک طراحی شده که محله­های آن هر چیز مورد نیاز خود را تأمین می کنند. آپارتمان­ها، هتل­ها، دفاتر­کار، یک سینما، مغازه­ها و باغ­ها. درست است که شما نمی­توانید برجی مثل این را همه­جا بسازید، اما در بسیاری جاهای دنیا ساختمان­های بلندمرتبه تنها راه چاره  هستند.
 
- چرا؟
چون امروزه ما در حال گذر از یک موج عظیم شهرنشینی(Urbanization) هستیم که بسیار بزرگ­تر از قرن نوزده است. فقط در کشور چین، بالغ بر چهارصد فرودگاه جدید در مدت ده سال آینده ساخته می شوند. ما باید از ادامه پراکندگی مسکونیجلوگیری کنیم؛ فقط به دلیل تغییرات آب و هوایی، نمی­توانیم مدل خانه­های جدا از هم را تکرار کنیم.  این ها دلایلی هستند که ما به تراکم بالایی نیاز داریم که برای مردم زندگی سبز و اجتماعی را در ارتفاع تأمین کنند. این مسأله به صورت تکنیکی کاملاً امکان پذیراست، همان­طورکه ما در بسیاری از پروژه­ها نشان داده­ایم. کافی است به برج کامرزبانکدر فرانکفورت فکرکنید. بسیاری از ساختمان­های ما، انرژی را ذخیره می­کنند و اقلیم بسیار مطبوعی را برای کار و زندگی فراهم می­کنند. یعنی، معماری ما یک بعد تکنیکی و یک بعد اجتماعی دارد.
 
- این روزها، شما هواپیمای شخصی­تان را می­رانید، شما فرودگاههایی ساخته­اید، یک بار، جایی گفته­اید که زیباترین اثر معماری که شما می­شناسید، بوئینگ 747  است؟
اوه، این یکی از آن نکته­بینی­ها بود؛. از بسیاری از همکارانم غالباً این سؤال پرسیده می­شود و اکثرآن ها در جواب به کلیسا یا موزه یا سایر ساختمان ها اشاره می­کنند.
 
- اما احتمالاً این تصادفی نیست که معماری شما بر اساس جنبه هایزیبایی شناختی صنعت هوایی استوار شده است؟
ایده رمانتیک پرواز مرا رها نکرده است.  هواپیماها، این پیکره­ها در فضا. ظاهراً بی­وزن، رها از هر چیز، با یک سیستم خودکفا، با آب خودشان، حتی هوای خودشان، این­ها برای من شگفت آورند. این احساس­ها، دورنمای وسیع­تری را جلوروی من می­گشایند. برخی از آن کتاب­های تأثیر­گذار که من می­شناسم زمین را از آسمان نشان داده اند، منظره­ای از تغییر جهان، من آن­ها را دوست دارم.
 
- چقدر مانده که این چیزها در معماری شما نمود پیدا کند؟
اِم، سؤال سختی است. ممکن است، شما بگویید که ساختمان­های من غالباً دید دوردست را می­دهند، شما را ترغیب می­کنند تا به اطراف بنگرید. داستان "کنستانتین برانکوزی و مارسل دوشامپ" به یادم آمد، این داستان را می­دانید؟
 
-نه
یک بار این دونفر به یک نمایش هوایی می روند، تا آن زمان، برانکوزی که اهل رومانی بود، مجسمه­های چوبی زیادی ساخته بود، اهل مطالعه بود و خیلی زمینی(مادی) بود. در آن روز، دیدن درخشش پروانه فلزی هواپیماها زیر نور باعث تغییر یک شبه در او شد. بعد از آن،  مجسمه­های فلزی بسیار زیبایی را طراحی کرد، مجسمه­هایی نرم و لغزنده، شیوه­ای که هنوز رومانیایی باقی مانده است.
 
- برانکوزی، برادر معنوی شما؟
در هر صورت، شاید به شیوه­ای غیر ارادی، و البته من تلاش کرده­ام تا ساختمان­هایم را تا حد امکان سبک و شناور بسازم؛ به همین دلیل است که من مجذوب فرودگاه­هایی مثل هنگ کنگ یا پکن می­شوم، چراکه معماری و پرواز آن­جا به هم می­رسند.
 
-آیا برای شما، ساخت فرودگاه هم مسأله­ای اخلاقی است؟
 چرا باید باشد؟
 
-شما هم مدافع ساختمان های بوم شناختی (Ecologic) هستید و هممی­خواهید مانع تغییرات آب وهوایی شوید، در این صورت باید دشمنفرودگاه باشید؟
فکر کنم به این دلیل است که پرواز را دوست دارم.
 
اما در بیست سال آینده در صورتی که نفت کاهش و پروازها افزایشیابد؟ آن گاه چه اتفاقی برای همه فرودگاه ها می افتد؟
اوه، فرودگاه ها، سایت­های فوق العاده­ای برای ساخت شهرهای آینده خواهند بود (می­خندد). اما چه کسی می­داند که در این بیست سال چه اتفاقی می­افتد؟ شاید در چنین شرایطی بتوانیم سوخت­های جدیدی بسازیم.
 
- شما هنوز هم خوش بینهستید؟
البته، به عنوان یک معمار، شما هم باید خوش­بین باشید. بدون خوش بینی، نمی­توانم چیزی بسازم .در ضمن امیدوارم که معماری من، غالب اوقات معماری خوش­بینی (Architecture of Optimism)  باشد. در این صورت این معماری بازتاب  چیزهایی از جنس نور و تعالی  خواهد بود.
 
شاید یک نفر بتواند بگوید، [آن چیزی] که شما می­گویید گونه­ای ازمعماری است که بلند می­شود و دور می­شود. آیا این گونه از معماریبرای شما رخ داده است؟
خوب، می­دانید من یک شخص جهانی هستم و خودم هم از آن لذت می­برم.  با خانواده ام در لندن، مادرید، سنت موریس و این­جا کنار دریاچه ژنوا زندگی می­کنم، برای من مکان­های بسیاری وجود دارند که می­توانم به آن جا بروم.
 
- آیا شما تا به حال خانه­ای داشته­اید؟
اوه، بله، خانه من این جاست در سوئیس.
 
- برای شما، خانه معنایی دارد؟
فکر می­کنم، خانه جایی است که کتاب های من آن­جا هستند. درضمن، خانواده­ام همین­جا زندگی می­کنند، این­جا مکانی است که بچه­هایم به مدرسه می­روند. سوئیس کشور فوق­العاده­ای است،  [این­جا]  با زبان­های زیادی صحبت می­کنند. طوری­که این امکان وجود دارد تا زبانی را با زبانی دیگر عوض کنی، هر دو بچه من، مدتی است که با هم آلمانی حرف می­زنند، گرچه تسلطی بر این زبان ندارم، اما به نظرم خیلی جالب است.
 
- آیا شما این احساس را دارید که سوئیس سر به زیر، معماری [رو بهبالا] شما را تغییر دهد، مثلا عکس آن چیزی که گفتید برای برانکوزیاتفاق افتاد؟
 
تغییر؟ زمانی که در سنت موریس زندگی می­کردیم، با توفال­های چوب صنوبرچزافیوچورا (Chesa Futura) [آپارتمان خانوادگی فوستر] را ساختم، چیزی که سال ها قبل از آن، حتی به خواب هم نمی­دیدم، پس بله ممکن است همچین اتفاقی بیافتد.



منبع: هفته­نامه  الکترونیکی آرکیتکچر وییک، شماره 565، 25 جولای 2012

ترجمه بختیار بهرامی

http://placemaking.persianblog.ir/