فهرست كلي

فصل اول : سرزمين سومر -- عيلام -- سومريان --- فصل دوم : بابل زندگي اقتصادي ــ سازمان حكومت ــ ادبيات و هنر

فصل سوم : پارس دوره عظمت مادها و انقراض ايشان - روش زندگي و صناعات پارسيان - آزمايشي در حكمراني

ــ زردشت ــ آداب و اخلاق پارسيان ــ علم و هنر ــ انحطاط فصل چهارم: مصر اكتشاف مصر -مصر ما قبل تاريخ-دوره سلطنت قديم

امپراطوري -تمدن و فرهنگ مصري - كشاورزي ــ صناعات در مصر ــ دولت ــ اخلاق ــ آداب و عادات ـ ادبيات ــ هنر مصري ــ دين

 

پيشگفتار:

تاريخ چهار هزار ساله و جريان پر مايه ترين تمدن هاي قاره اعظم را با شتابي نا خواسته نگريسته ايم وبي گمان نه به فهم اين تمدنها نايل آمده ونه حق آنهارا ميتوان به درستي ادا كنيم مگريك انسان توان آنرا دارد كه در طي عمر خود از عهده دريافت و تحقيق در مورد ميرات ديرينه بشريت برآيد ؟

نخستين عنصر تمدن كار است - اول بار چرخ كزه گري وچرخ ارابه در عيلام وپارچه كتاني وشيشه در مصر ساخته شد . طرز استفاده از اسب از آسياي ميانه به بينآلنهرين ومصر و ارو پا انتقال يافت .دومين عنصر تمدن حكومت است وآن سازمانيست براي انتظام حيات فردي وزندگي جمعي - از طايفه اوليه تا خانواده كنوني ودولت . نخستين حكومت هاي شهري درسومر وبابل بر پا شدند . مصر ، در جريان قرنها با حداقل فشار ، به سر شماري و وصول ماليات درامد و تامين صلح داخلي پرداخت . حموربي قانون نامه هاي بزرگ تدوين كرد وداريوش با ارتش ودستگاه چاپاري خود، يكي از منظم ترين شاهنشاهي هاي جهان را بر پا داشت .

سومين عنصرتمدن دين است نداشت -اعتقاد به عواملي در وراي طبيعت ؛براي تخفيف رنجها واعتلاي شخصيت وتقويت غرايز اجتماعي ونظم جامعه . گرامي ترين اساطير اروپاييان در بابل وفلسطين ؛ ظهور كردند داستانهاي مربوط به آفرينش ورستگاري نهايي

بشر در مشرق سومر و زمين بخصوص در بين النهرين پرورده شد . خاستگاه يكتاپرستي وتنها ترين وافتاده وشور انگيز ترين شخصيت تاريخ جايي جز فلسطين نيست.

چهارمين عنصر تمدن ؛ علم است - روشن ديدن ؛به دقت ثبت كردن بيغرضانه سنجيدن. علم شناختي است كه به تدريج اندوخته ميشود وآن قدر عيني و صادق است كه مي توان با آن به پيش بيني پرداخت وبر حوادث تسلط يافت مصر حساب و هندسه و تقويم رابنياد نهاد . كاهنان و پزشكان مصري طبابت كردند ؛ بيماري هارا شناختند ؛ به صد ها عمل جراحي دست زدند . بابل اختران رادر مورد تحقيق قرار داد ؛ماه را به چهار هفته و روز را به دوازده ساعت وساعت را به شصت دقيقه ودقيقه را به شصت ثانيه تقسيم كرد

در اينجا به عنصر ادب مي رسيم - انتقال زبان ؛ تربيت جوانان ؛ظهور وتكامل خط؛آفرينش شعر ونمايش ؛ ثبت كردن وياد آودن گذشته ؛

كهنه ترين آموزشگاههايي كه بر ما معلومند به مصر وبين النهرين تعلق داشت. حتي قديمي ترين مدرسه ها ي فن حكومت ابتكار مصرين بود . ظاهراكتابت در آسيا پديد آمد : الفبا وكاغذ و مركب در مصر ؛بابلين ؛در كهنه ترين روزگاران دستور زبان وكتاب لغت نوشته

وكتابخانه ها ساختند .بعداز عنصرادب به عنصرهنرمي رسيم ؛آراستن حيات با رنگ وزن و صورتهاي خوشايند.

ساده ترين هنر ها هنر تن آرايي است حتي در مرحله هاي آغازين تمدن هاي مصري وسومري به جامه هاي ظريف وآرايش افزار هاي فضيحت انگيز بر مي خوريم . معماري يوناني در ساختن ستون هاي معروف خود از هنر مصر وبين النهرين بهره جست .

چنين است برخي از عناصر تمدن وبخشي از ميراث شرق ما . با اين اميد كه بهتر بتوانيم در شناخت اين تمدن ها نايل آييم, نتيجه تحقيق خود را آغاز مي كنيم .

در اين تحقيق قصد آن است كه به اختصار هر چه تمامتر معلوم داريم كه نبوغ كوشش بشري در ساختن ميراث فرهنگي ما تا چه حد مؤثر بوده است ؛ واز حقيقت وجوهر ترقيات روح ابداع واختاع ؛سازمانهاي اقتصادي ؛اشكال مخالفت حكومت ها ؛ تمايلات مختلف ديني ؛تكامل اخلاق و آداب ؛ شاهكارهاي ادبيات پيشرفت علوم وابتكارات هنري سخن برانيم ودر هر قسمت از علل وآثار انها بحث كنيم .

اگر داستان ما از سرزمين بين النهرين آغاز مي شود نه تنهاازآن روست كه اين ناحيه قديمي تريننمايشگه مدنيت است بلكه از آن جهت است كه اين تمدن ها به منزله خمير مايه وشالوده فرهنگ يونان وروم وپارس هستند .

درحال كنوني كه بزرگي اروپا روبه زوال مي رود ودر عين حال آسيا مشغول به تجديد حيات است وخوب مي توان پيش بيني كرد كه بزرگترين مسئله اين قرن قضيه تصادم ميان شرق وغرب خواهد بود .*

نوشتن تاريخ بر سنت قديم يعني يعني به اين ترتيب كه از يونان و روم واروپا آغاز شود ،وتمام آسيا در چند سطر خلاصه گردد ،نه تنهايك خطاي علمي است ، بلكه نقص بزرگي در نمايش واقعيتا به شمار ميرود وممكن است نتايج شومي در بر داشته باشد . امكيد است در اين تحقيق گنجهاي گرانبهايي كه ازپدران واجدادمان به ما رسيده است رابهتر بشناسيم و از آنها لذت ببريم .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

* در اينجا مي توان به طرح گفتگوي تمدن ها كه از سوي آقاي خاتمي مطرح شد اشاره نمود

بين النهرين

فصل اول -

سرزمين سومر:

از آن زمان كه تايخ نوشته در دست است تاكنون لااقل شش هزار سال مي گذرد . در نيمي از

اين مدت ، تاآنجاكه بر ما معلوم است ، خاور نزديك مركز امور ومسائل بشري بوده است .

از اين اصطلاح مبهم ((خا ور نزديك )) ، منظور ما تمام جنوب باختري آسياست كه در جنوب آسيا ستكهدر جنوب روسيه ودرياي سياه ومغرب افغانستان قرار دارد با مسامحه بيشتري ، اين

نام را شامل مصر نيز ميدانيم ، چه اين سرزمين از زمانهاي بسيار دور با خاور پيوستگي داشته است وبا يكديگر شبكه پيچ درپيچفرهنگ وتمدن خاوري راساخته اند .

عيلام:

اين شهراين شهر مركز ناحيه اي است كه يهوديان آن را علام ، يعني زمين بلند ، مي ناميده اند .

در اين سرزمين كم وسعت ،كه از طرف باختر با مردابها واز طرف خاور با كوههاي كنار فلات

بزگ ايران محدود و حفاظت ميشده ،ملتي ميزيسته است كه نژاد و منشاءآنرا نمي دانيم ، و يكي از مدنيت هاي تاريخي به دست همين مردم ايجاد شده است . در همين ناحيه به اندازه زمان يك نسل پيش از اين ،باستان شناسان فرانسوي به آثاري انساني دست يافته اند كه تاريخ آن به

20000سال قبل ميرسد نيز شواهد واسنادي از فرهنگ وتمدن پيشرفتهاي پيدا كرده اند كه قدمت

آن تا 4500سال قبل از ميلاد بالا مي رود .

ظاهرا چنان به نظر ميرس كه ، درآن زمان مردم عيلام تازه از زندكي بيابانگردي و شكار وماهيگيري بيرون آمده بودند ؛ ولي در همان زمان سلاح وافزارهاي مسي داشتند ،زمين را

مي كاشتند، حيوانات را اهلي مي كردند ، با خط نويسي ديني و اسناد بازرگاني آشنا بودند،

آينه وجواهرت را مي شناختند ، و با زر گاني آ نها از مصر تا هند امتداد داشت .

 

سومريان:

باتمام پژوهشهايي كه شده ، نمي توان گفت سومريان از چه نژادي هستندواز كدام راه به سرزمين سومر درآمده اند. شايد از آسياي ميانه يا قفقاز بر خاسته واز شمال به جنوب بين النهرين ، همراه دو نهر دجله وفرات پيش آمه اند . چنين است اسنادي از قديمي ترين فرهنگ آنان در آشور ديده مي شود .

آثار با قيمانده نشان مي دهد كه آن مردم كوتاه بالا وتنومند بوده و بيني بلند وراست وغير سامي

داشته اند ؛بيشتر آنان ريش مي گذاشتند وپاره اي موي صورت خود را مي تراشيدند .

در آن هنگام كه تمدن سومريان به اندازه كافي قدمت پيدا كرده بوده - يعني حدود 2300 م

شاعران ودانشمندان ايشان در صدد تدوين تاريخ قديم قوم خود برآمدند در همين اثنا ، كاهنان تاريخ نويس در صدد آن بر آمدند تا گذشته اي چنان طولاني اختراع كنند كه براي بسط وتكامل

تمام شگفتيهاي مدنيت سومري كافي با شد . از پيش خود فهرستي براي نام شاهان قديم جعل كردند و تاريخ سلسله هايي را كه پيشاز طوفان در سومر حكومت مي كردند تا 432000 ق.م

عقب بردند . براي دو تن از اين شاهان ،بهنام تموز و گيلگمش بعد ها قهرمان بزرگترين افسانه

منظوم بابلي شد، وتموز در جمع خدايان بابلي ،وبعد ها به صورت آدو نيس يونانيان ،درآمد .

ازروي لوحهاي گلي اسناد وگزارش هاي 3000ق.م كهدست كاهنان نگاهداري ميشده ودر خرابه هاي اور به دست آمده ، داستان به پا خاستن شاهان ، وشهرها وتاجگذاريها و پيروزيهاي پيوسته و مراسم تدفين باشكوه ايشان ، در شهر هاي اور ولاكاش واورك ونظاير آنها ، به دست مي آيد.

البته آن مورخان در وصف حوادث مبالغه كرده اند ، چه تاريخ نويسي ، و نيز جانبداري مورخان

در نوشتن تاريخ، از اموري است كه به زمانهاي بسيار دور ميرسد . يكي از آن شاهان ، به نام اوروكاژينا، كه در لاگاش فرمان مي راند ، وپادشاه مستبد مصلح روشنفكري بوده، فرمانهايي صادر كرده و، بنابر آنها سو استفاده وبهره كشي ثروتمندان و كاهنان را از فقيران و ديگر مردم محروم ساخته است. در يكي از فرمانها چنين آمده است: ((كاهن بزرگ از اين پس حقندارد كه در باغ مادر فقير داخل شود واز آنجا چوب بردارد يا از ميوههاي آن مالياتي بگيرد))يكي از چيزهايي كهشاه به آن ميباليده اين بوده است كه(به ملت خود آزادي بخشيده است ) بيگمان

لوحه هايي كه فرمانهاي اين پادشاه بر آن ثبت شده از كهن ترين و موجز ترين و همچنين

مجموعه هاي عادلانه ترين م مجموعه هاي قوانين تاريخ دنياست اين دوره آسايش وآرامش همان گونه كه رسم جهان است زياد طول نكشيد وباحمله كسي بنام لوگال - زاگيري پايان پذيرفت اين شخص در لاگاش حمله برد واوروكاژينا را شكست داد و شهري راكه به اوج ترقي خود رسيده بود چپاول كرد و آنرا ويران ساخت ، معبد ها را خراب ومردم شهر را در كوچه ها قتل عام كردند فاتح تازه مجسمه هاي خدايان شهر را در برابر خود به خواري و اسارت به حركت

درآورد .

از قديمي ترين اشعاري كه در تاريخ مهروف است قصيده اي است كه شاعري سومري بنام

دينگيراد امو ظاهرا در تاريخ 4800 سال قبل از اين سروده وبر گل نقش شده وبر غارت شدن وزبوني الاهه لاگاش نوحه كرده است آن شاعر چنين مي گويد :

افسوس ! جان من از حسرت بر شهر و گنجهاي آن آتش گرفته است.

افسوس بر شهر من ژير سو (لاگاش) افسوس بر گنجهاي آن جانم را مي سوزاند .

درژير سوي مقدس كودكان در بدبختي به سر مي برند .

وملكه معظمه را از معبد خود بيرون راند .

اي بانوي شهر ماتم زده من ، چه وقت باز خواهي گشت .

مارا نيازي نيست كه بيش از اين در باره لوگال - زاگيري خون آشام وساير شاهان سومري مانند

لوگال - كيگور ،لوگال - شگنگور ، ونظاير آنان كه نامهاي پر شكوه دارند درنگ كنيم واز آنان سخن گوييم .

زندگي اقتصادي:

سومريان از ميان رفتند ولي مدنيت وفرهنگ آنان بر جاي ماند . از سوم هنوز صنعتگران وشاعران وهنرمندان وحكيمان وقديسان بر مي خاست . تمدن شهرهاي جنوبي در امتداد نهرهاي

فرات ودجله به شمال انتقال يافت وهمچنين ميراث اصلي تمدن بين النهرين به سرزمين بابل وآشور رسيد .

پايه اين فرهنگ وتمدن بر روي خاكي گذاشته شده بود كه فيضان سالانه دو نهر در نتيجه ريزش باران هاي زمستاني ،سبب حاصلخيزي آن بود . زياد شدن آب سودمند بود ولي خطر هم داشت اما سومريان از دير باز در يافته بودند كه با كندن مجاري فراوان در سراسر زمين هاي خود مي توانند از اين آب به شكل مطمئني براي آبياري استفاده كنند .

اين تمدن از جهانت گوناگون بسيار ابتدايي بود . سومريان پارهاي از موارد استعمال مس وقلع را مي دانستند واز مخلوط كردن آن دو با يكديگر مفرغ مي ساختند و گاه به گاه نيز با آهن اسباب هاي بزرگ درست مي كردند با همه اين احوال فلزدر نزد آنان عنوان تجملي داشت و بسيار نادر بود .

بيشتركالاها از راه آب حمل ونقل ميشد . چون سنگ در سومر بسيار كمياب بود آنرا از خليج فارس يا از قسمتهاي شمالي دو نهر باقايق مي آوردند وبه وسيله ترعه ها به بار انداز شهرهاي

كنار نهرها مي رساندند . حمل ونقل از راه نيز در كنار پيشرفت بود ، هيئت اكتشافي آكسفورد

به تازگي در كيش كهنترين وسيله نقليه چرخ دار جهان را اكتشاف كرده است .

از گورهاي آن زمان طلا ونقره زيادي به دست آمده اين طلا ونقره تنها به صورت زينت آلات نبود بلكه به صورت ظرف و صلاح واسباب تجمل وافزار كار هم دارد. توانگران ودرويشانهمه به طبقه ها وپايه هاي مختلف تقسيم مي شدند برده فروشي رواج فراوان داشت و حقوق مالكيت

محترم بود . ميان ثروتمندان و بيچيزان ، طبقه ميانه اي وجود داشت كه تشكيل مي شد از

بازر گانان كوچك ودانشمندان وكاهنان . فن پزشكي رواج داشت وبراي هر دردي در ماني مي شناختند ولي پزشكي هنوز با آداب ديني آميخته بود چنان تصور مي كردند كه اساس مرض به

واسطه وجود ارواح خبيثه است كه به بدن بيمار وارد ميشود وتا اين روح خبيث از بدن بيرون نرود بيمار شفا نخواهد يافت .

تقويمي داشتند كه نمي دانيم چگونه ودر كجا ايجاد شده بنا بر آن تقويم سال به دوازده ماه قمري تقسيم مي شد پساز هر سه يا چهار سال ماهي بر آن مي افزودند تا اين تقويم با فصول سال و

گردش خورشيد توافق پيدا كند . هر شهري اين ماهها را به نام خاصي مي ناميد .

سازمان حكومت :

هر شهر تا آنجا كه مي توانست خود را براي نگاهداري استقلال خويش غيورو متعصب نشان مي داد وبراي خود شاه خاصي داشت بنام پاتسي يا كاهن - شاه ، از همين كلمه آشكار مي شود

كه حكومت تاچه حد با دين پيوستگي داشته است . در حدود 2800ق.م ، با توسعه تجارت ديگر امكان آن نبود كه اين جدايي ميان شهرها برقرار بماند به همين جهت مجموعه هاي آنها ((امپراطورهايي)) به وجود آمد وشخصيت نيرومندي توانست بر شاهان وكاهن -شاهان مسلط شود واز اين شهر ها يك وحدت سياسي واقتصادي ايجاد كند . پادشاه بزرگقدرت فراوان ومطلق داشت . واطراف او را از محيطي از شدت عمل وترس فرا گرفته بود درست مانند حالتي كه

سلاطين مستبد اروپا مقارن دوره رستاخيز علم وهنر (رنسانس) داشتند هر آن احتمال آن

مي رفت تاباهمان وسايل كه شاه تازه بر اريكه سلطنت نشسته ، كسي قصد جان او كند و وي را به سرنوشت گذشتگان دچار سازد .

شاه به هنگام نبردبرارابه اي مي نشست ودر پيشاپيش لشكري مخلوط ودر هم مسلح بهتير وكمان وسر نيزه حركت ميكر د . جنگ را آشكارا براي به دست آوردن راههاي بازرگاني،يا دست برد زدن به كالاهاي تجاري به راه مي انداختند وهيچ در بند آن نبود كهاين هدف را در زير پرده اي از الفاظ فريبنده و رنگين بپوشانند وكساني را كه دنبالكمال مطلوبهايي مي گردند به آن گول بزنند .

سازمان ملوك الطوايفي در امپراطوري سومري وسيله حفظ نظااجتماع بود . پس از هر جنگ به سرداران شجاع خود قطعات بزرگي از اراضي را مي بخشيدوآن زمين هارا از پرداخت ماليت معاف مي كرد . علاوه بر اين دستگاه شاهي ودستگاه زمين داران يك رشته از قوانين وجود داشت البته اين قوانين از قوانيني كه پس از آنها آمده ناقصتر وساده تر است ولي شدت وقساوت آنها نيز به همين ترتيب كمتر است .

ادبيات و هنر :

شگفت انگيز ترين چيزي كه از سومريان برجاي مانده خطنويسي آن مردم است اين هنر به اندازهاي در نزد آنان پيشرفته بودكه به وسيله آن مي توانستند انديشه ها وافكار مفص وپيچيده

خود را درباره بازر گاني وشعر ودين بيان كنند . نبشته هاي قديمي تري كه به دست آمده بر روي سنگ است ، وتاريخ آن به 3600 ق.م مي رسد .

اين يكي از خوشبختي هاي ماست كه مردم بين النهرين نوشته هاي خود را با مركب فا سد

شدني وبر روي كاغذي كه زود از ميان مي رودننوشته اند بلكه آنچه راخواسته اند بنويسند با

آلت تيزي شبيه ميخ برگل تر نقش كرده اند نوشته هاي سومري ازراست به چپ خوانده ميشود وتا آنجا كه ميدانيم بابليان نخستين كساني هستند كه راست به چپ مي نوشته اند .

بديهي است كه انتقال از مرحله خطنيسي به مرحله ادبيات قرنها وقت مي خواهد. در مدت چندين قرن كتابت تنها ابزاري براي بازرگاني بود وبا آن قرار داد ها واسناد و صورت كالاها ي حمل شده به وسيله كشتي و رسيدها ونظاير آنهارا مي نوشتند شايد گذشته از اين براي ثبت كردن يادداشت ها وداستانهاي مذهبي نيز از خط نويسي استفاده مي كردند تا در اين مرحله چيزهاتغيير وتبديلهايي حادث نشود . شك نيست كه پيش از اين مراحل ابتدايي وآشكار تمدن وفرهنگ سومري قرن هاي طولاني نمو وتطور و تكاملي در آنجا وجاهاي ديگر در كار بوده است همان گونه كه ظاهرا خطنويسي ميخي اختراع سومريان است در معماري نيز بايد گفت كه سومريان

بيش از همه شكل اساسي خانه ومعبد وستونها وگنبد ها وطاق ها را طرح ريزي كرده اند .

توانگران براي خود كاخهايي داشتند ومعمولا اين كاخهارا بر روي پشته ها با ارتفاع ده يا دوازده متر از سطح زمين مي ساختند وچنان بود كه تنها از يك راه داخل شدن به آن امكان داشتبهاين ترتيب كاخ صورت دژي پيدا مي كرد براي معابد از جاهاي دور سنگ وارد مي كردند وسر ستونها و نقشهاي بر جسته مسي را كه در آنها سنگهاي نيمه قيمتي نشانده بودند .

در باره صناعات كوزه گري به اين روشني وآساني نمي توان حكم كرد شايد علت آن باشد كه دست روزگاردر آثارسفالين تصرف فراوان كرده وچيزي از اين صناعات براي ما باقي نگذاشته تابتوانيم از آن رو حكم صحيحي بدهيم . تمدن سومري را مي توان در تناقضي كه ميان سفالهاي

خام ساده وزينت آلاتي كه به نهايت درجه زيبايي رسيده خلاصه كرد ،وگفت كه اين تمدن آميخته اي از چيزهاي ساده اوليه وشاهكارهاي در خشاني بوده كه گاه به گاه صورت مي گرفته است .

در اين سرزمين - تا آنجا كه علم ما در زمان حاضر به آن آگاهي دارد- نخستين حكومت و

امپراطوري به دست انسان تاسيس شده ،همچنين نخستين سازمان آبياري نخستين بار استفاده از سيم وزر براي ارزش يابي كالا نخستين بار گفتگوي از داستان آفينش وطوفان نخستين ادبيات وشعر نخستين كاخ ها ومعابد نخستين كتاب قانون ونخستين طاق ها وقوسها وگنبد هاي ساختماني در جهان پيدا شده است . نيز در همين سومر است كه براي اولين بارآنگونه كه تاريخ نشان مي دهد پارهاي اززشتي هاي تمدن از قبيل بردگي واستبداد وچيرگي كاهنان بر مردم وخنگ هاي استعماري به شكل وسيع ديده مي شود . شكل زندگي در سومر متنوع وعالي وپر

فعاليت وبسيار مفصل وپيچيده بود در همهن جاست كه اختلافات طبيعي ميان مردم يك نوع زندگي تازه قرين آرامش وفراواني براي نيرو مندان وزندگي ديگري سراسر بدبختي وكار پيوسته براي ديگر مردم نتيجه شده است . پايه هزاران اختلافي كه در تاريخ جهان روي داده

در همين سرزمين گذاشته شده .

فصل دوم :

تمدن مانند زندگي ، عبارت از كشمكشي دايمي با مرگ است . همانگونه كه زندگي معلوم نيست

پايدار بماند، جز آنكه از اشكال قديمي خود بيرون بيايد وصورتهاي جوانتر ونو تر اختيار كند ،

تمدن نيز غالبا مدتي باتغيير اقامتگاه وخون خود مي تواند زنده بماند . به همين جهت است كه تمدنياز اور به بابل ويهودا ، واز بابل به نينوا وا از آنجا به پرسپوليس (=تخت جمشيد) واز اينجاها به مصر و كرت ويونان وروم انتقال يافته است .

هيچ كس نيست كه چون امروز به محل بابل قديم نظر كند بر خاطرش بگذرد كه اين سرزمين فقير وسوزان ممتد بر ساحل نهر فرات روزگاري مركز مدنيتي نيرومند وپر ثروت وشايد واضع

علم نجوم بوده واز همين نقطه بوده است كه به ترقي علم پزشكي كمك فراوان شده ، علم لغت پديد آمده ، نخستين قانون نامه فراهم آمده ، اصول علم حساب وفيزيك وفلسفه به يونان آموخته شده وداستانهايي به يهوديان رسيده كه به وسيله آنان همه جهان را پركرده وپارهاي از اطلاعات علمي ومعماري به اعرا ب انتقال يافته واز راه ايشان روح خفته اروپاي قرون وسطي را بيدار ساخته است . بابل ، از لحاظ تاريخ ونژاد مردم آن ، نتيجه آميختن آنكديان وسومريان با يكديگر به شمار مي رود . در آغاز اين تاريخ شخصيت نيرومندي همچون شخصيت حموربي(2123-2081 ق.م ) در برابر ما جلوه گر مي شود كه كشور گشاي قانون گذاري بوده ومدت 43 سال

سلطنت كرده است .

قانون نامه حموربي كه بر روي ستوني از سنگ ديوريت به صورت زيبايي نوشته شده ،در سال

1902 ، از ميان كاوشهاي باستان شناسي شوش به دست آمده ؛ چنانچه معلوم است آنرا به عنوان غنيمت جنگي در زمانهاي گذشته از بابل به عيلام انتقالداده بودند. ( حوالي 1100ق.م ) به طور كلير ،285 ماده قانون كه در اين قانون نامه به صورت عالمانهاي ،زير بابلييان همگي

مشكين موي وسيه چرده بودند مردان غالبا ريش داشتند و گاهه كلاه گيس به سر مي گذاشتند

زن ومرد هر دو گيسوان خود را باند نگه مي داشتند بيشتر اوقات زن ومرد آن قوم خود را با

مواد خشبو معطر مي ساختند . لباس معمولي هر دوجنس ميان بندي از كتان سفيد بود كه تا

نزديك دو پارا مي پوشاندودر زنان شانه چپ برهنه مي ماند. مردان بر اين لباس مشترك قبا و

عبايي مي افزودند . كاهنان نيز كلاههاي مخروطي شكل بر سر مي گذاشتند تاجنبه انساني ايشانپوشيده بماند .

بازرگاني:

اين قانون كلي تاريخ است كه همان ثروتي كه به سبب پيدايش تمدني مي شود ،بيم دهنده انحلال وانقرض آن تمدن هم باشد . اين فرايند از جهت است كه ثروت همان گونه كه هنر را پديد

مي آورد تن آسايي را نيز همراه دارد ؛ جسم وطبيعت را لطيف وظريف مي كند و راه تجمل وخوشگذراني را به روي مردما مي گشايد .

دستگاه دولت در بين النهرين هرگز كامياب نشد كه سازمان اقتصادي بدان سان كه فراعنه در مصر بر پا داشته بودند مستقر سازد . بازرگاني با خطر هاي فراواني همرا بود و عوارز گوناگون از آن گرفته مي شد؛ بازرگانان نمي دانستند كه از كدام يك بيشتر بايد بترسند : از دزداني كه سر راهها در كمين ايشان نشسته اند ،يا از شهرها وزمين داراني كه هنگام عبور از

قلمرو آنها بايد عوارض بپردازند ولي تا آنجا كه ممكن بود از شاهراه ملي يعني خود نهر فرات

استفاده مي كردند .

تمدن بابلي بر پايه بازرگاني تكيه داشت . بيشتر اسنادي كه ازآن زمانبه دست رسيده جنبه بازرگاني دارد و به خريد وفروش و وام گرفتن وقرار دادن و مشاركت ودلالي و مبادله و وصيت وسفته ونظاير آنها مربوط مي شود . از روي لوحه هاي گليي كه برجاي مانده معلوم مي شود

كه آن مردم ثروت فراوان داشته اند،وروح ماديگري در ميان ايشان رايج بود ؛همين روح است

كه در آن تمدن مانند تمدن هاي ديگر پس از آن توانسته است تقوا وآرزومندي را بايكديگر سازش دهد. مدارك باقي مانده از آن زمان نشان مي دهد كه آن مردم زندگي پر فعاليت و مرفهي داشته اند ولي از همه جاي آن مدارك آشكارا ديده مي شود كه مانند ساير مدنيت ها بندگي وخريد و فروش بردگان در كار بوده است .

قانون :

طبيعي است كه درچنين اجتماعي هرگز فكر دموكراسي راه پيدا نمي كند ؛ شكل ورنگ اقتصادي آن خود مستلزم اين است كه حكومت مطلقه اي متكي بر ثروت بازرگاني بر قرار

باشد وعنف و شدت قانوني را به صورت حكيمانه اي بر همه جا توزيع كند . زمين داران و اشراف بزرگ وبازرگانان ثروتمندي كه خرده خرده جانشين آنان مي شدند در نگاهباني وبقاي

سازمان اجتماعي دستياري مي كردند ؛وبه طور كلي خود شاه به رسميت وسلطه قانون بزرگي كه در زمان حموربي وضع شده بود اعتراف داشتند ؛ اين قانون بزرگ مدت پانزده قرن با همه

تغييراتي كه در كشور پيش آمد نافذ بود فقطدر پارهاي از اوضاع واحوال تغييراتي جزيي در آن داده شد . تطور وتكامل وتغييري كه در اين قانون پيش آمد آن بود كه به جاي كيفر هاي ديني

وفوق طبيعي كيفرهاي دنيوي قرار دادند واز خشونت مجازات به طرف نرمي و از كيفر بدني

به غرامت مالي توجه كردند .

مجازات در ابتداي كار مبني بر اصل(( قصاص به مثل)) بود . اگر كسي دندان مرد آزاد شريفي را مي شكست ، يا چشم اورا كور مي كرد، يا اندامي از او را عيبناك مي ساخت همان گزند را به وي مي رساندند يا هر گاه خانه اي فرو مي ريخت ومالك خانه كشته مي شد معمار يا سازنده

آن محكوم به مرگ بود ؛ اگر كسي دختري را مي زد يا مي كشت به خدش كاري نداشتند ،بلكه دخترش را به قتل مي رسانيدند! رفته رفته اين كيفرهاي جسمي فديه و غرامت مالي ميگرفتند.

پس از آن تنها كيفري كه قانون آنرا جايز شمرد همان تاوان و ديه بود.

علوم بابليان:

بابليان مردمي تجارت پيشه بودند ، به همين جهت اميد كاميابي در علم براي ايشان بيش از كاميابي در هنر بود. از بازرگاني رياضيات پيدا شد،و علم رياضي،به كمك دين،اسباب پيدايش

علم نجوم را فراهم آورد.كاهنان بين النهرين با وظايفي كه بر عهده داشتند از قبيل قضاوت

اداره امور مردم تامين وسايل مالي كشاورزي و صناعت،غيبگويي،كارشناسي در مشاهده ستارگان و احشاي جانوران بي آنكه خود آگاه باشند،شالوده علومي را ريختند كه بعدها به دست يونانيان تا مدتي سبب آن بود كه دين را از تخت پبشوايي و تسلط بر امور جهان فرود آورد .

رياضي دانان بابلي اساس كار خود را تقسيم دايره به 360 درجه و تقسيم سال به 360 روز قرار داده بودند. بر روي اين دستگاه شمار ستيني(شصتي) پيدا شد كه حساب را بر پايه شصت قرار ميداد و اين خود مبناي دستگاه شمار دوازدهي است كه بعدها روي كار آمد و عدد دوازده شالوده شما شد.

علم نجوم علم مختص بابليان بود و در تمام عالم قديم به آنها اشتهار داشتند .در اين مورد نيز بايد گفت كه سحر و جادو منشا پيدايش اين علم بوده است . بابليان از آن جهت در ستارگان مطالعه نميكردند كه نقشه هايي براي خط سير كاروانها و كشتيها رسم كنند بلكه بيشتر مطالعات نجومي براي آن بود كه از آينده مردم و سرنوشت ايشان آگاه شوند به همين جهت آنان را پيش از آنكه منجم بناميم بايد عالم به علم احكام نجوم بدانيم . هر ستاره در نظر آنان خدايي بود كه دست در كار مردم داشت و تدبير امور بي تاثير آن صورت نمي پذيرفت .

تكيه اي كه علم بابلي بر دين داشت در جامد وراكد ماندن علم پزشكي بيش ازعلم نجوم موثر

مي افتاد . خرافه پرستي مردم ، بيش از روش اسرار آميز كاهنان ، از پيشرفت علم جلو

مي گرفت . اززمان حموربي ، فن درمان كردن بيماران تاحدي ازاختيار كاهنان خارج شده و

حرفه خاصي را براي پزشكان ساخته و دست مزد وكيفر كارهاي پزشكيرا قانون معين كرده

بود . باوجود آنكه علم پزشكي به اين صورت كامل از سلطه دين خارج شده ورنگ دنيايي به

خود گرفته بود پزشك ، در برابر حرص شديد مردم به اينكه تشخيص مرض را بر پايه خرافات و اوهام قرار دهند وبا سحر وجادو به معالجه بپردازند ، در واقع كار موثري نمي توانست انجام دهد .

تمدن بابلي براي بشريت آن ثمر بخشي تمدن مصري يا تننوع وعمق تمدن هندي يا دقت وپختگي تمدن ايراني وچيني را نداشت ، با وجود اين بايد گفت كه همين بابل داستانهاي فريبنده وزيبايي را به يادگار گذاشته كه هم اكنون پاره هايي از داستانهاي ديني اروپايي را تشكيل ميدهد .

در پايان تسلط ايرانيان ويونانيان بر بابل سبب آن شد كه تمام راههاي بازرگاني وارتباطي ميان

اين شهر وشهر هاي تازه تاسيس شد ه و در يونيا وآسياي صغير ويونان با كمال آزادي پرآمد و

شد شود وهرچه بيشتر فرهنگ وتمدن بابلي به خارج سرزمين بابل انتقال پيدا كند . در پايان كار هيچ چيز گم نميشود بلكه اثر هر حادثه خوب يا بدي ابد الدهر باقي مي ماند .

 

فصل سوم : پارس

دوره عظمت مادها و انقراض ايشان:

آيا مادها كه نقش مهمي در بر انداختن دولت آشور داشته اند چگونه قومي بوده اند؟ پي بردن به

اصل اين قوم بدون شك امري است كه رسيدن به آن دشوار است، تاريخ كتابي است كه هميشه آدمي بايستي از وسط آغاز كند . نخستين اشاره به اين قوم در كتيبه اي است كه گزارش حمله شلمنصر سوم به سرزمين موسوم به پارسوا ، در كوههاي كردستان (سال 837 ق م ) بر آن ثبت شده ؛ از اخبار چنان بر مي آيد كه در اين ناحيه 27 امير و شاه بر 27 ولايت كم جمعيت حكومت مي كرده اند . مردم اين ولايت ها را آمادها يا مادها مي ناميده اند . مادها از نژاد هند و اروپايي به شمار مي روند و محتمل است كه در تاريخ هزار سال قبل از ميلاد از كناره هاي درياي خزر به آسياي باختري آمده باشند . در زند اوستا كتاب مقدس پارسيان يادي از اين زادگاه قديمي مي شود و مانند بهشتي توصيف مي شود : سرزميني كه آدمي جواني خود را در آن گذرانده مانند خود ايام جواني زيباست به شرط اينكه شخص ناچار نباشد دوباره در آن سرزمين يا در آن ايام زندگي كند . چنان به نظر مي رسد كه مادها در ضمن كوچ كردن خود از بخارا و سمرقند گذشته و از اين نواحي رفته رفته رو به جنوب سرازير شده و پس از رسيدن به پارس در سكونت اختيار كرده بودند . اين قوم در كوههايي كه به عنوان جايگاه خود در ايران اختيار كرده بودند مس ، آهن ، سرب ، سيم و زر ، سنگ مرمر و سنگهاي گرانبها به دست آوردند .

و چون قومي نيرومند بودند و زندگي ساده اي داشتند به كشاورزي بردشتها و دامنه تپه هاي منزلگاه خود پرداختند و زندگي آسوده اي براي خويش فراهم كردند .

در اكباتان كهدر دره زيبايي قرار گرفته وآبي كه از ذوب شدن برف كوهها به دست مي آمد سبب حاصلخيزي آن بود ، نخستين شاه ايشان ديااكو پايتخت اول خودرا بنا نهاد وآنرا با كاخي شاهانه كه برشهر مسلط بود و نزديك دو كيلومتر مربع وسعت داشت آراست .ديااكو در آنجا به قدرت

رسيد و به عدالت اشتهار يافته بود؛ و چون به قدرتي كه مي خواست رسيد به استبداد و خود كامگي پرداخت . يكي از فرمانهاي وي آن بود كه (هيچ كس به حضور شاهداده نشود ومردم تنها به وسيله پيام آوراني مطالب خود را به عرض او برسانند، ديگر آنكه كسي حق خنديدن يا آب

دهان بر زمين انداختن در برابر شاه را ندارد . ) اين دولت مستعجل فرصتي پيدا نكرد كه بتواند در بناي مدنيت سهم بزرگي داشته باشد تنها كاري كه كرد آن بود كه راه را براي فرهنگ و تمدن پارس باز و هموار ساخت . پارسي ها زبان آريايي والفباي سي وشش حرفي خودرا از مردم

ماد گرفتند و همين مادها سبب آن بودند كه پارسي ها به جاي لوح گلي كاغذ پوستي وقلم براي

نوشتن به كار بردند .

انقراض دولت ماد بسيار سريعتر از تشكيل آن صورت گرفت . اژدهاك كه به جاي پدر خود

هووخشتره به تخت سلطنت نشست يكبار ديگر اين حقيقت را اثبات كرد كه حكومت سلطنتي

همچون قماري است و در وراثت سلطنت ، هوشمندي مفرط و مجنون ، متحد نزديك به يكديگر به شمار مي روند. اين شاه به راحتي بر تخت سلطنتي كه به ميراث برده بود نشست

وبه عيش ونوش ولذت بردن از آنچه نصيب وي شده بود پرداخت . مردم نيز به تقليد از او از پيروي دستور هاي اخلاقي خشك وخشني كه داشتند دست برداشتند ورفته رفته آنها را فراموش

كردند، ثروت به اندازه اي ناگهاني به چنگ ايشان افتاده بود كه فرصت بهره برداري عاقلانه را

از آن نداشتند .

بعد از مدتي به همين منوال گذشت يكي از فرمانداران ايران دست به قيام زد . كوروش جوان

فرماندار ولايت انشان كه در فرمان مادها بود عليه شاه زن صفت و ستمگر اكباتان قيام كرد .

خود مادها از پيروزي وي بر اين مرد خود كامه شاد شدند و به شاهي او خشنودي نمودند : و

تقريبا هيچكس با او از در مخالفت در نيامد . تنها يك جنگ كافي بود تا دولت فرمانرواي ماد

و حاكم بر پارس ( ايران ) به صورت فرمانبردار يك پارسي در آيد و پس از آن دولت پارس

رفته رفته به جايي رسيد كه تمام خاور ميانه را به زير فرمان خود در آورد .

پادشاهان بزرگ:

كوروش يكي از كساني بود كه گويا براي فرمانروايي آفريده شده است و به گفته امرسن همه مردم از تاج گذاري ايشان شاد مي شوند . روح شاهانه داشت و شاهانه به كار بر مي خواست ،

در اداره امور به همان گونه شايستگي داشت كه در كشور گشايي حيرت انگيز خود با شكست خوردگان به بزرگواري رفتار مي كرد و نسبت به دشمنان سابق خود مهرباني ميكرد . پس مايه شگفتي نيست كه يونانيان درباره وي داستانهاي بي شماري نوشته و او را بزرگترين پهلوان جهان پيش از اسكندر دانسته باشند .

آن اندازه كه از افسانه ها بر مي آيد كوروش از كشور گشاياني بوده است كه بيش از هر كشور گشاي ديگر او را دوست مي داشته اند و پايه هاي سلطنت خود را بر بخشندگي و خوي نيك قرار داده بود . وي از يك لحاظ شبيه ناپلئونن بود چه مانند وي قرباني بلند پروازي فراوان خويش شد . نقص بزرگي كه بر خلق و خوي كوروش لكه اي باقي گذاشت آن بود كه گاهي بي حساب قضاوت و بي رحمي داشته است . اين بي رحمي به پسر نيمه ديوانه وي كمبوجيه به

ارث رسيد بي آنكه از كرم و بزرگواري پدر چيزي به او رسيده باشد . وي پادشاهي خود را با كشتن برادر و رفيق خويش به نام برديا آغاز كرد پس از آن به طمع رسيدن به ثروت فراوان مصر به آن سرزمين هجوم برد و حدود امپراطوري پارس را تا رود نيل پيش برد .در اين كار كامياب شد ولي چنانكه ظاهر است سلامت عقل خويش را بر سر اين راه گذاشت . در كشورهاي خاور زمين ، پيوسته وراثت تاج و تخت با فتنه و آشوب در كاخ سلطنتي همراه بود ، چه هر يك از بازماندگان شاه در گذشته در آن مي كوشيدند كه خود زمام سلطنت را به دست گيرند ، در عين حال ، در مستعمره ها نيز انقلاباتي رخ ميداد ، زيرا كه مردم اين نواحي فرصت را غنيمت مي شمردند و در صدد باز يافتن آزادي از دست رفته خود بر مي آمدند .

روش زندگي و صناعت پارسيان :

دولت شاهنشاهي پارس ، كه در زمان داريوش به منتها درجه بزرگي خود رسيده بود ، شامل بيست ايالت مي شد و مصر ، فلسطين ، ليديا ، ارمنستان ، آشور ، قفقاز ، بابل ، ماد و پارس

آنچه امروز به نام افغانستان و بلوچستان معروف است ، باختر رود سند در هندوستان و قبايل

ديگري از آسياي ميانه جزو اين امپراطوري بزرگ بود تا آن زمان هرگز دولتي به اين بزرگي،

و پهناوري كه زير فرمان يك نفر باشد در تاريخ پيدا نشده . پارسيان در اثناي تاريخ دراز خود ، به زبانهاي گونان سخن مي گفته اند . فارسي باستاني زبان دربار و بزرگان قوم در زمان داريوش اول به شمار مي رفت ، اين زبان با زبان سانسكريت پيوند بسيار نزديكي داشت و اين خود نشان مي دهد كه آن دو زبان لهجه هايي از زباني قديمي تر بودهاند اين هر دو لهجه از خويشان بسيار نزديك زبان انگليسي به شمار مي روند .*پارسيان هجاهاي سنگين ودشوار بابلي

را آسانتر كردند وعدد علامات را ازسيصد به سي و شش رسانيدند؛ اين علامات ، رفته رفته از

از صورت مقاطع هجايي بيرون آمد وشكل حروف الفباي ميخي را به خود گرفت . ولي با يد دانست كه خط نويسي را پارسيان سرگرمي زنانه مي پنداشتند ، وكمتر در بند آن بودند كه از

عشق ورزي و جنگاوري وشكار دست بردارند وبه كار نويسندگي اشتغال ورزند و اثري ادبي

را ايجاد كنند . مرد عادي معمولا بيسواد و به اين بي سوادي خرسند بود و تمام كوشش خود را در كار كشت زمين مصروف مي داشت . كتاب مقدس (( اوستا )) كشاورزي را ستوده و آن را مهمترين و والاترين كار بشري دانسته است ، كه خداي بزرگ اهورامزدا از آن بيش از كارهاي ديگر خشنود مي شود .

صناعت در پارس رواج و رونقي نداشت؛ پارسيها به آن خشنود بودند كه اقوام خاور نزديك به حرفه ها و صناعات دستي بپردازند و ساخته هاي دست خود را همراه باج و خراج براي ايشان

بفرستد . در كارهاي حمل و نقل ابتكاري فراوانتر از كارهاي صنعتي داشتند ؛ مهندسان پارسي

به فرمان داريوش اول شاهراههايي ساختند كه پايتختها را به يكديگر مربوط مي كرد . درازي

يكي ازاين راهها كه از شوش تا سارديس امتداد داشت دو هزار و چهارصد كيلومتر بود ، طول

راهها را با فرسخ اندازه مي گرفتند و در پايان هر چهار فرسخ منزلگاه شاهي و مهمانخانه هاي با شكوه وجود داشت و راهها همه از جاهاي امن و آباد مي گذشت .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*نمونه هايي از مشابهت و نزديكي را در اينجا مي آوريم .

انگليسي لاتين سانسكريت فارسي قديم

pitar pitar pater father

nama nama nomen name

madar matar mator mother

دريا نوردي درميان پارسيان به آن درجه كه حمل ونقل خشكي به دست آن مردم ترقي پيدا كرده بود نرسيد . پارسيان ناوگان مخصوص به خود نداشتند بلكه ناوگان فينيقي را يا به اجازه مي گرفتند يا با مصادر ه كردن از آن در منظورهاي جنگي خويش استفاده مي كردند .

آزمايشي در حكمراني :

زندگي پارس به سياست و جنگ بيشتر از مسائل اقتصادي بستگي داشت ، وثروت آن سرزمين بر پايه قدرت بود ، نه بر پايه صناعت ؛ به همين جهت پايه هاي دستگاه دولتي متزلزل بود و

به جزيره كوچكي مي نمود كه در وسط درياي وسيعي باشد وبر آن د ر يا حكومت كند ، و اين حكومتي وتسلط بنا و بنياد طبيعي نداشته با شد . ارتش پايه اساسي قدرت شاه وحكومت شاهنشاهي به شمار مي رفت چه دستگاهي تا زماني سر پا مي ماند كه قدرت آدمكشي خود را محفوظ نگاه دارد . تمام كساني كه مزاج سالم داشتند و سنشان ميان پانزده و پنجاه سال بود ، ناچار بودند در هنگام جنگ به خدمت سربازي در آيند . يك بار چنان اتفاق افتاد كه پدر سه فرزند درخواست كرد كه هر سه پسر او را كشتند . در چنين دولتي حق و قانون منحصر به اراده شاه و قدرت قشون بود هيچ حقي در برابر اين حق محترم شمرده نمي شد و هيچ سابقه و سنتي

بدون اتكا بر حكم شاه ارزشي نداشت . قانون مملكت عنوان مشيت الهي به شمار مي رفت .

قوه عاليه قضايي در اختيار شخص شاه بود ، ولي اگر شاه اكثر اوقات عمل قضاوت را به يكي

از دانشمندان سالخورده واگذار ميكرددر محاكمات سوگند دادن و واگذاشتن متهم به روش آزمايش

(( اوردالي ))* نيز موسوم بود . براي جلوگيري از رشوه دادن و رشوه گرفتن و پاك نگه داشتن دستگاه قضايي ، اين كار را از جنايتهاي بزرگ مي شمردند و مجازات دهنده و گيرنده رشوه هر دو اعدام بود . كمبوجيه فرمان داد تا زنده زنده پوست يك قاضي فاسدي را كندند و بر جاي نششستن قاضي را بر مسند قضا نشانيد تا پيوسته داستان پدر را به خاطر داشته باشد و از راه

راست منحرف نشود . براي تامين حقوق قضاوت غالبا به جاي شلاق زدن ، جريمه نقدي گرفته مي شد و هر ضربه شلاق را با مبلغي معادل شش روپيه مبادله مي كردند .

گناههاي بزرگتر را با داغ كردن ، ناقص كردن عضو ، دست و پا بريدن ، چشم كندن ، يا به زندان افكندن و كشتن مجازات مي كردند . قانون ، كشتن اشخاص را در برابر بزه كوچك حتي

برشخص شاه ممنوع كرده بود .

پارس به ايالت ( ساتراپ ) تقسيم شده بود تا به اين ترتيب امر اداره كردن و ماليات گرفتن

آسانتر باشد ، در هر ايالت شخصي از طرف شاهنشاه حكومت مي كرد ؛ كارمندان اداري ساتراپ نشينها از خزانه شاهي حقوق دريافت نمي كردند ، بلكه حقوق ايشان از مردم همان

ايالتي گرفته مي شد كه در تحت اداره آنان بود اين حقوق بسيار گزاف بود و به آنان كفاف مي داد كه كارمندان كاخها و حرمسراها و شكارگاههاي وسيعي كه پارسيان آن را ((فردوس ))

مي ناميدند ، براي خود فراهم كنند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

? *. وآن چنان بود كه متهم را به كار سختي چون انداختن خويش در رودخانه يا نظير آن وا ميداشتند تا در صورتي كه بي گناه باشد از خطر برهد و گرنه جان خود را از دست بدهد.

هر ايالت موظف بود سالانه مبلغ ثابتي نقدي يا جنسي،به عنوان ماليات براي شاه بفرستد با وجود آنكه دستگاه اداري شاهنشاهي پارس خرج فراوان داشت ، بايد گفت كه اين دستگاه شايسته ترين تجربه در سازمان حكومت شاهنشاهي است كه در خاور ميانه پيش از پيدا شدن امپراطوري روم ، شاهد آن بوده است . دولت شاهنشاهي پارس در زمان داريوش اول ، از لحاظ سياسي به سر حد كمال رسيده بود ؛ تنها امپراطوري روم در زمان ترايانوس است كه مي تواند همپايه امپراطوري پارس به شمار رود .

زردشت :

بنا بر داستانهاي ايراني ، چند قرن قبل از ميلاد مسيح پيامبري در ايران وئجه ، يعني سرزمين

آرياييها ظهور كرده بودند كه مردم آن زمان زره توشتره (= زردشت كنوني ) مي ناميدند ولي

يونانيان چون از تلفظ نام فارسي اين پيامبر عاجز بئدند ، نام وي را به صورت زور و آسترس

تلفظ مي كردند، اين خدا در نزد ايرانيان قديم چنان بود كه شيره مستي آور ((هومه)) را مينوشيدندو آن گياهي بود كه بر دامنه كوههاي ايران مي روييد .

زردشت را اين خدايان اوليه و شعائر ميخوارگي ناخوش آمد و بر ضد مغان يا مجوسان يعني

كاهناني كه بر اين خدايان نماز مي گذاردند و براي آنها قرباني مي كردند ، و با شجاعتي كه از شجاعت معاصران وي يعني - عاموس و اشعيا - كمتر نبود اعلان كرد كه در جهان جز خداي يگهنه اهورامزدا ، پروردگار آسمان و روشني ، خداي ديگري نيست و خدايان ديگر مظهر وي و صفتي از صفات وي او هستند . شايد داريوش اول كه مذهب زردشت را پذيرفت ، چنان

مي پنداشت كه اين دين مي تواند الهام بخش ملت و مايه تقويت بنيان حكومت وي باشد؛ به همين جهت ، از همان زمان كه بهبه تخت سلطنت نشست ، به جنگ با كاهنان مجوس وبر انداختن آداب و پرستش قديم پرداخت ودين زردشتي را دين اصلي دولتي قرار داد . كتاب مقدس دين

زردشت مجموعه اي است از كتابهايي كه ياران و مريدان پيغمبر گفته ها ودعاهاي وي را در آن آن جمع آوري كرده بودند ؛ وپيروان متاخر وي به آن نام (اوستا) داده اند . آنچه از اين كتاب

كهن برجاي مانده در نظر بيگانگان وكوته فكران ، همچون مخلوط پريشاني از دعاها و و

سروده ها وافسانه ها ومراسم ديني وقوانين اخلاقي جلوه گر مي شود . كه در جاها ي مختلف آن كلمات زيبا وطرز بيان به آن رونق خاص بخشيده و نماينده اخلاص بدون شاعبه وبلندي اخلاقي و تقوايي است كه به صورت غنايي جلوه گر مي شود . در جاهي ديگر از ((اوستا))

فقراتي ديده مي شود كه ريشه بابلي دارد ، مانند فقرات مربوط به آفرينش جهان در شش مرحله( آسمانها ، آبها ، زمين ، گياهان‌ ، جانوران ، انسان ) ؛ پيدا شدن همه افراد آدمي از يك پدر و مادر ؛ ولي فكر اساسي در آن ثنويت عالم است واينكه در جهان مدت دوازده هزار سال ميان اهورامزدا و شيطان ، به نام اهريمن مبارزه درگير بوده است : بزرگترين فضيلتها پاكي

و درستي است كه به آدمي زندگي جاوداني مي خشد ؛ مردگان را نبايد يونانيان ويهوديان پليد

به گور كرد يا سوزاند بلكه بايد آنها حال خود گذراند تاطعمه سگان وپرندگان شكاري شوند .

آنچه زردشت آورده بود در آغاز كار با عقيده يكتا پرستي بسيار نزديك بود ؛ حتي در آن زمان كه اهريمن وارواح وارد اين دين شد به اندازه اي كه اديان بزرگي (مانند يهود و مسيح ) با شياطين وفرشتگان خود از توحيد حكايت مي كنند ، آن دين نير نماينده توحيد بود . ((حق در همه جا پيروز مي شود، درپايان كار نيروي بدي شكست مي خورد و از جهان بر مي افتد ؛ در آن زمان نيكوكارن در بهشت به اهور مزدا مي پيوندند ، وپليدان در تاريكي بيرون مي روندو

خوراكشان سم مهلكي خواهد بود .))

آداب و اخلاق پارسيان :

آنچه مايه شگفتي مي شود اين است كه مردم ماد و پارس ، با وجود آن ديني كه داشتند تا چه حد بيرحم بودند . بزرگترين شاه پارسيان ، داريوش اول در كتيبه بيستون چنين مي گويد :فرور تيش دستگير شد و او را نزد من آوردند ، گوشها و بيني و زبان او را بريدم و چشمهاي او را در آوردم او را در دربار من به غل و زنجير كردند تا همه مردم او را ببينند، بعد او را به اكباتان بردم و به دار آويختم... و اهورامزدا ياري خود را به من عطا كرد .

داستانهايي كه از سرگذشت اردشير دوم و حوادث اعدامي كه به فرمهن وي صورت گرفته نقل مي كنند، نمونه هاي خونيني از اخلاق شاهان پارس را در دوره اخير آنان نشان مي هد . بر

كساني كه خيانت مي ورزيدند هيچ گونه رحم و شفقتي روا نمي داشتند ، پسرانشان را به دار مي آويختند و دخترانشان را نيز به اسيري مي بردند يا مي فروختند ولي عدالت و حق مقتضي آن نيست كه درباره يك ملت ، تنها از اعمال و رفتار شاهان آن قضاوت شود ، فضيلت چيزي نيست كه مانند اخبار تاريخي شود و نيكان و پاكان ، مانند ملتهاي خوشبخت تاريخي ندارند . حتي شاهان نيز در پاره اي از موارد از خود اخلاق نيك نشان مي دادند ، و چنان بود كه ميان يونانيان پيمان شكن به درستي عهد معروف بودند ، چون پيماني ميبستند به آن استوار مي ماندند

و به اين مي باليدند كه به وعده اي كه داده اند هرگز خلف نميكنند . آنچه از تاريخ پارسيهابا

ستايش وتحسين بايد ياد شود اين است كه به ندرت اتفاق مي افتد كه فرد پارسي براي جنگ با پارسيها به مزدوري گرفته شود ؛ در صورتي كه هر كس مي توانست يونانيان را براي جنگ با خودشان اجير كند .

چون فرزندان به سن رشد مي رسيدند ، پدارانشان اسباب كار زناشوئي را فراهم مي ساختند ،

دامنه انتخاب همسر وسيع بود ، زيرا چنانچه روايت شده ازدواج ميان خواهر و برادر معمول بوده است .

در زمان زردشت پيامبر ، زنان همان گونه كه عادت پيشينيان بود ، منزلتي عالي داشتند با كمال آزادي و با روي گشاده ، در ميان مردم آمد و شد مي كردند ؛ صاحب ملك و زمين مي شدند و در آن تصرفات مالكانه داشتند و مي توانستند مانند اغلب زنان روزگار حاضر ، به نام شوهر يا به وكالت از وي ، به كارهاي مربوط به او رسيدگي كنند ، ولي پس از داريوش اول ، مقام زن مخصوصا در ميان طبقه ثروتمندان ، تنزل پيدا كرد . زنان فقير چون براي كار كردن ناچار از آمد و شد در ميان مردم بودند ، آزادي خود را حفظ كردند ولي در مورد زنان ديگر گوشه نشيني رفته رفته ادامه پيدا كرد و سراسرزندگي اجتماعي ايشان را فرا گرفت .

فرزند داشتن نيز مانند ازدواج ، از موجبات بزرگي و آبرومندي بود . پسران براي پدران خود سود اقتصادي و در جنگها به كار شاهنشاه مي خوردند ولي دختران طرف توجه نبودند چه به خانه اي جز خانواده خود مي رفتند و كساني جز پدرانشان از ايشان بهره مند مي شدند . شاهنشاه هر سال براي پدراني كه پسران متعدد داشتند هدايايي مي فرستاد- تو گويي بهاي خون آن فرزندان را از پيش مي پرداخت .

علم و هنر:

چنان به نظر مي رسيد كه پارسيان جز هنر زندگي هيچ هنري به فرزندان خود نمي آموختند . ادبيات در نزد ايشان همچون تجملي بود كه به آن كمتر نيازمند بودند ، و اين را چون كالاهايي مي دانستند كه وارد كردن آن از بابل امكان پذير بود ؛ گر چه تمايلي به شعر و افسانه هاي

خيالي داشتند اين كار را بر عهده مزدوران طبقات پست اجتماع مي گذاشتند ، و لذت سخن و

نكته پردازي و لطيفه گويي در گفاف و شنيد را برتر از لذت خاموشي و تنهايي و مطالعه و خواندن كتاب مي شمرد . شعر را ، بيش از آنكه روي نوشته بخوانند ، از روي آواز خواني

مي شنيدند .

پزشكي در ابتدا وظيفه كاهنان بود ، آنان چنين مي پنداشتند كه شيطان 99999 بيماري آفريده ، و هر يك از آنها را بايد به وسيله مخلوطي از سحر و جادو و مراعات قواعد بهداشت درمان كنند . پزشكان تازه كار حرفه خود را بامعالجه كافران و بيگانگان آغاز مي كردند ، چه هر پزشكي در آغاز كار خود ناچار بود يك يا دو سال بر روي مهاجران و فقيران آزمايش كند .

تنها در هنر معماري بود كه پارسيان شيوه خاصي براي خود داشتند . در روزگار كوروش ، داريوش اول ، خشايارشاي اول ، گورها و كاخهايي ساخته اند كه باستان شناسان مقدار كمي از آنها را از خاك بيرون آورده اند : پس از اين نيز دو مورخ خستگي ناپذير - بيل وكلنگ -

چيزهايي براي ما كشف خواهند كرد كه مايه زياد شدن حس قدر شناسي ما نسبت به هنر پارسي خواهد بود . گور كوروش امروز برهنه و دور افتاده و بي پيرايه به نظر مي رسد ، و هيئت آن آدمي را به ياد زيبايي گذشته اين ساختمان مي اندازد ، كه از آن تقريبا هيچ اثري بر جاي نمانده است ؛ از اين بنا چون مقدار زيادي به طرف جنوب پيش برويم ، در نزديكي تخت جمشيد ، به ((نقش رستم )) مي رسيم كه در آنجا قبر داريوش اول ، همچون مهبدي هندي در دل كوه كنده شده . باشكوهترين آثار ايران باستان ، كه در اين اواخر به تدريج از زير خاك راز دار و ممسك بيرون آمده ، پلكانهاي سنگي و صفه ها و ستونهاي تخت جمشيد است . در اين نقطه ، داريوش كبير و شاهاني كه پس از وي آمدند ، كاخهايي بنا نهادند تا به اين وسيله ، مدتي را كه پس از آن نامشان فراموش مي شد درازتر كنند . اين پلكانهاي بزرگ و با شكوهي كه شخص را از زمين هموار به بالاي پشته اي از كاخها كه بر آن ساخته شده مي رساند ، در سراسر تاريخ معماري جهان ، هيچ نظيري ندارد . به احتمال قوي، پارسيان اين شكل ساختن پله را از پلكانهاي مخصوص برجهاي بين النهرين كه برگرد آن برجها مي گشته ، اقتباس كرده بودند ، ولي پلكانهاي تخت جمشيد خصوصياتي دارد كه منحصر به خود آن است ؛ به اين معني كه به اندازه اي وسيع ، و بالا رفتن از آنها آسان است كه ده سوار مي توانند پهلو به پهلو از آنها بالا روند .

در خصوص هنر پارسي چيزي را مي توان گفت كه شايد براي هر جاي ديگر نيز چنان بوده است ؛ و آن اينكه عناصر آن از خارج به عاريه گرفته شده بود . شكل خارجي قبر كوروش از ليديا گرفته شده ؛ رديف بندي ستونها و نقش برجسته ها ، خود گواهي از آن مي دهد كه از تالارهاي ستون دار مصر و نقوش آن الهام گرفته شده است .

انحطاط :

شاهنشاهيي كه داريوش تاسيس كرده بود يك قرن بيشتر نپاييد . استخوان بندي مادها و معنوي پارس با شكستگيهاي ماراتون در هم شكست . شاهنشاهان كار جنگ را كنار گذاشته ، در شهوات غوطه ور شده بودند و ملت به سراشيب فساد و بي علاقگي به كشور افتاده بود . انقراض شاهنشاهي پارس در واقع نمونه اي بود كه بعدها سقوط امپراطوري روم مطابق آن صورت گرفت ، در هر دو مورد ، انحطاط و تدني اخلاقي ملت با قساوت شاهنشاهان و امپراطوران و غفلت ايشان از احوال مردم توام بود . به طور خلاصه بايد گفت كه : كوروش و داريوش پارس را تاسيس كردند ، خشايارشاي آن را به ميراث برد ، و جانشينان وي او را

نابود كردند . طبيعت دستگاههاي امپراطوري و شاهنشاهي چنان است كه هر چه زودتر مضمحل شود ، چه نيرويي كه در مؤسسان آن بوده ديگر در كساني كه آن را به ميراث برده اند

وجود ندارد ؛ و اين درست هنگامي است كه ملتهاي سر كوفتهنيروهاي خودرا تجديد كرده ودر

صدد آنند كه آزادي از دست رفته را بازيابند .

از همان روز كه خشايار شا در سلامين (دشتي در يونان) شكست خورد معلوم بود كه روزي

يونانيان دولت پارس را به مبارزه خواهد كشيد . يك طرف راه بزرگ بازرگانيي كه باختر آسيا رابه مديترانه مي پيوست ، در تصرف پارس بود وطرف ديگر آن را يونانيان در اختيار داشتند

و آنچه از قديم در طبع آدمي بوده و وي را به طمع كسب مال مي انداخته خود سبب آن بوده است كه روزي چنين جنگي بين يونان وپارس درگير شود . به محض اينكه يونانيان كسي چون اسكندر را پيدا كردند . كه بتوانند در زير پرچم او متحد شوند به اين كار برخاستند .

تا آن زمان اسكندر بر صورمسلط شده ومصر را به املاك خود افزوده بود ؛ پس از آن متوجه

شاهنشاهي بزرگ شد ورسيدن به شهر هاي دور آن را وجه همت خويش قرار داد لشكريان وي

بيست روز پس از بيرون آمدن از بابل به شهر شوش رسيدند واسكندر بدون مقاومت بر آن مستولي شد سپس چنان به سرعت به جانب پرسپوليس به راه افتاد كه نگه بانان خزاين مملكتي فرصت آنرا پيدا نكردند كه اموال موجود را در جاي امني پنهان كنند . در اينجا اسكندر كاري كرد كه در زندگي پر از كارهاي با شكوه وي لكه ننگي بر جاي گذاش؛ و آن اينكه براي فرو نشاندن آتش حوس يكي از معشو قه هاي خود به نام طا ئيس ، در كاخهاي پرسپوليس آتش زد .

به سپاهيان خود پروانه غارت كردن شهر را داد و به اندرز پارمنيون براي خودداري از چنين كار زشتي ، گوش نداد . پس از آنكه دل لشكريان خود را با مالهاي غارتي و عطاياي خود به دست آورد ، رو به شمال به راه افتاد تا براي آخرين بار با داريوش رو به رو شود .

داريوش از ولايات پارس ، و بالخاصه ولايات خاوري ، قشوني به شماره يك ميليون نفر فراهم آورده بود ، كه مركب بود از : پارسيان ، مادها، بابليان ، ارمنيان ، سكاها و هندوان . افراد اين قشون ديگر تنها به تير وكمان مسلح نبودند بلكه زوبين وزره نيز داشتند وبر اسب و فيل سوار بودند ، و به چرخ هاي ارابه هايشان داسهايي بسته شده بود تا دشمنان را مانند گندوم مزرعه درو كنند . اسكندر با هفت هزار سوار چهل هزا ر پياده در گوگمل با اين مخلوط ناهماهنگ بي نظام بر خورد ونبرد در گرفت ، او با برتري صلاح وشجاعت وفرماندهي صحيح خويش توانست در ظرف يك روز شيرازه سپاه داريوش را از هم بگسلد . داريوش بار ديگر در سبب گريختن از ميدان جنگ بر آمد ، ولي فرمان دهان وي اين شاه فرار دوم را نا خوش دانستند وويرا ناگهاني در سراپرده اش كشتند . اسكندر از كشندگان شاه پارس هر كه را به دست آورد كشت ونعش داريوش را با احترام به پرسپوليس فرستاد ، تا مانند شاهان هخامنش به خاك سپره شود ،؛ واين خود بيشتر سبب شد كه پارسي ها نيكخويي و جوانمردي اورا بپسندند وزير پرچمش گرد آيند اسكندر كارهاي پرس را به سامان رسانيد وآن را يكي از استانهاي مقدونيه ساخت ، وپادگان پادگان نيرومندي براي نگهداري آن ب جاي گذاشت ؛ آنگاه به جانب هند رهسپار شد .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاين فصل از : كتاب : تاريخ تمدن (مشرق زمين : گاهواره تمدن ) ـ نويسنده : ويل دورانت ـ

مترجمان : احمد آرام ، ع. پاشايي ، امير حسين آريان پور ـ چاپ اول جلد اول